201292همیشه فاصله ای هست!

درباره نمایشگاه نزدیک تر بیا... ویدئو-پرفورمنس محمد پرویزی در گالری شیرین

مهدی مقیم نژاد


ادموند هوسرل در دستگاه پدیدارشناسانه ی خود این گزاره ارسطویی که صداها نماد حالت های روانند را یک گام به پیش برد و خواستار شهود بی واسطه ی چیزها در ذهن شد.بی تردید مهم ترین مانع هوسرل در تحقق این آرمان خودِ زبان بود. زبان به مثابه بنیادی‌ترین واسطه ی ارتباطی و ابزار شناخت چیزها. از همین روی او به شکلی کمال‌گرایانه به این نتیجه ‌رسید که بیان در شکل مطلق خود تنها در قالب درون‌ذهنی یا تک‌گویی‌های ذهنی است که جایگاهی متعالی می‌یابد. زیرا در گفتار ذهنی، کلام روح، دیگر با پوشش مادی (‌و در نتیجه تأخیر‌آفرین، غیاب‌آفرینِ) یک آوای بیرونی مخدوش و محدود نمی‌شود.به عبارت دیگر، صدای درونی زمان دارد اما مکان ندارد و گفتار و دریافت آن همزمان به وقوع می پیوندند.به زبان نشانه شناسی، برداشت هوسرلی از صدا در حکم نزدیک‌ترین فاصله به ‌خود ‌و همچنین محوشدگی مطلق دال است. و این بی‌شک همان چیزی است که وجدان نامیده می‌شود: تأثیرگذاری محض بر خویشتن!

از نگاه من ویدئو-پرفورمنس محمد پرویزی با نام نزدیک تر بیا... به نوعی مجادله بر سر همین مسئله ی زبان و کارکردهای آن را در دستور کار خود قرار می دهد. او در این اثر با برپایی یک چیدمان مکان محور پیش اندیشیده و به دقت طراحی شده مخاطب خود را گام به گام با منطق روایی و فراز و فرودهای عاطفی روبرو می کند که بازیگر اصلی آن زبان است.

به شکل توصیفی، مخاطب پس از ورود به نمایشگاه با طی کردن پله ها و گذر از راهرویی تاریک با تصویر چهره ی دختر جوانی مواجه می شود که با صدایی نه چندان واضح او را به سمت خود می خواند.این مرحله از کار نمایشگاه را می توان دعوت به داستانی تعبیر کرد که با همین چهره و صدا در سی و چهار مانیتور پی در پی دنبال می شود.پس از این، مخاطب با عبور از چند راهروی دیگر عاقبت به صحنه ی نمایش اصلی قدم می گذارد و با استقرار در ارتفاعی مشرف به مانیتوری عظیم قصه را پی می گیرد. آنچه که تا کنون بر او گذشته همراهی تصاویر و صدایی است که به تدریج واضح تر می شود و رویارویی با مانیتور اصلی تنها فرصتی است که او می تواند با تمرکز همه ی آن واگویه های پراکنده ی دختر جوان را بشنود.اینجا محل رخداد اتفاق اصلی است. آن صداهایی که تاکنون به بازگویی خوابی آشفته می مانست اکنون با جلوه های صوتی و تصویری بسیار ظریف ما را به تجسم خاطره ای فرا می خواند. گویی حادثه ای رخ داده است. بازیگر می کوشد تا روایتی خوانا از آنچه تعریف می کند بدست دهد. تلاشی که به شکلی آگاهانه و عامدانه سترون می ماند.در اینجا، مخاطب در کمال تعجب درخواهد یافت که نمی تواند سیر داستانی خطی و مشخصی از آنچه می شنود را در ذهن خود بازسازی کند و به همین ترتیب به این نتیجه می رسد که در کمال شگفتی اهمیت رخداد صحنه نه در موضوع داستان مورد بیان بازیگر بلکه در لحن اوست. جایی که گفتار از گفته ها پیشی می گیرد و تلفیق اصوات پریشان و مضطرب بازیگر با چهره ای روبرو نما که هردم رنگ می بازد و یخ می زند و زیر دانه های ریز برف خاموش می شود خاطره را به اعترافی تلخ مبدل می کند.در واقع، هنگام تماشای مانیتور اصلی، بازیگر و مخاطب هر دو به یک سان برای لحظاتی از خواب بیدار می شوند و کلام بازیگر از سویه ی فردی وارد یک قلمرو اجتماعی می شود. مخاطب در اینجا پیشاروی اصلی ترین قطعه ی پازلی پیچیده ایستاده است که بسیاری از ارجاعات مورد علاقه ی مؤلف در آن تحقق می یابند. در اینجاست که شکل بازی دختر جوان از کنش به واکنش، و ماهیت کلام از واگویه به پرسش و پاسخ، و کل داستان از بیان خاطره به صحنه ی بازجویی بدل می شود.ما دیگر از اینجا با انسانی مواجهیم که گویی مجبور است حرف بزند.از اینجاست که هویت زنانه ی او برجسته می شود. اینکه لحن صدایش تحریک آمیز می نماید و این ویژگی به تأکیدهای مکرر واژگانی او نیز سرایت می کند و اهمیت اجتماعی واژگان را پررنگ تر.و درست از اینجاست که کل داستان لحنی تراژیک به خود می گیرد. تراژدی که با اجرای زنده ی ویلنسل قطعه ی مرثیه گابریل فاوئر توسط یک دختر جوان دیگر قوام می یابد. دختران جوانی که می توان سرنوشتشان را گره خورده به یکدیگر و در راستای ایفای یک نقش تقدیری دانست. جالب اینکه، هرچند داستان این نمایشگاه در تمام مدت برگزاری یکسان است اما نوازنده تلاش می کند تا در هر اجرا لحنی متمایز به کار خود دهد و همین ظرافت خود تأکید بر ملالی است که هر روز به لحنی تازه می تواند در زندگی واقعی یکایک مخاطبین نیز رخ دهد.

پس از این توقف طولانی، بینندگان با گذر از چند راهروی دیگر مسیر داستان را به گونه ای ادامه می دهند که هرگز حسی از پایان بندی در آن نیست. بازیگر در یکایک مانیتور های دیگر باز هم به کلام آغازینش باز می گردد. به هویت شخصی خود. شخصیتی که البته اینبار سویه ی اجتماعی اش را از یاد نخواهیم برد. در تمام این تصاویر ما با همان گویی مواجهیم که کار را تا مرز هذیان پیش می برد. و درست در جایی که با هیپنوتیزم یکنواخت تصویر و صداها می خواهیم دوباره به خواب دعوت شویم مؤلف نهایی ترین شوک خود را بر مخاطب وارد می کند. دختر جوانی که تاکنون تنها با تصویر مجازی او مواجه بودیم از دنیای تخیل بیرون آمده و با حضور فیزیکی خود در درون کابینی کوچک که کابین ملاقات زندان ها را به یاد می آورد به انتظار نشسته است تا از پس شیشه و با واسطه ی یک گوشی با مخاطب هم کلام شود. انسانی که مخاطبان امکان لمس او را ندارند و تنها می توانند به واسطه ی صدا، به واسطه ی زبان با او ارتباط یابند. در اینجا براستی مرز دنیای فیکشن و واقعیت شکسته می شود. در اینجا موجودی جاندار با سرنوشتی مشخص پیش روی ماست که می توان موجودیت او را ضمیمه ی داستانی که تاکنون از او در یافته بودیم فرض کرد. و سرانجام همین حضور واقعی را می توان در مقام تمهیدی ماهرانه دریافت که مخاطب را برای خروج از نمایشگاه و ورود به دنیای واقعی آماده می کند.

ماحصل تمام مراحل سفر ما به این نمایشگاه در راستای درونه ی مفهومی است که عنوان نمایشگاه ما را بدان فراخوانده است. ما در تمام فراز و نشیب های حسی این سفر به چیزی نزدیک شده ایم. به تصاویر؛ به صداها؛ به بازیگری که تقلا می کند خاطره ای خصوصی را برایمان معنا کند؛ به نوای سحر انگیز موسیقی ای که بعد زیبایی شناختی رنج را یادآور می شود؛ به تقابل در حال محو شدن امر خصوصی و امر عمومی؛ به تعبیر استعاری از دخترانی که می تواند بازنماینده ی دختران نسل خود باشند... و باز هم نزدیک تر شده ایم. به زبان؛ به آرزوی تحقق زبان در انسانی ترین شکل خود و نه در زبانی ترین حالت آن؛ به سودای دست نیافتنی هوسرل... و از این هم نزدیک تر شده ایم. به میل به نزدیکی؛ به حذف فاصله ها؛ به یگانه شدن صدای درون ذهنی با سخن بیناذهنی؛ به میل بیدار شدن صدای وجدانمان از خوابی عمیق؛ و سرانجام، به گوش سپردن صدای خویشتن. حتی اگر این صدا از زبان دیگری بیان شده باشد!

«نزدیک تر بیا، نزدیک تر، نزدیک تر از این؟»

کتابی در باره ویدئو پرفورمنس محمد پرویزی

چاپ و نشر کاربه، هنر معاصر ،چاپ اول، تهران 1392 

صفحه 1 از 55
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی